آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
عشق و باز هم عشق عشق و احساس هه در قلب من است دقیقه های انتظار، پیش تو گیر کرده اند
نوشته زیبا از دوست خوبم باران نظرات شما عزیزان: هر گاه تو نیستی من می مانم و هزاران چرا؟؟؟؟ و تمام دلتنگی هایم را بر سر انگشتانم می ریزم و می نویسم بر روی آینه آینه می شود حرف تو، برای تو و هر بار که به اتاقم میایی می بینی در نبودنت بی تابی کرده ام و بی تابی ام را بر روی آینه نوشته ام لبخندی می زنی و می گویی باز هم آینه ات را دیوان شعر کرده ای......
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب میریزد آبشار غزل از زبان من آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم زان روشنی که کاشتی ای باغبان من! با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
سلام
وبلاگ خوبي درست كردي . تبريك مي گم . خوشحال ميشم اگر سايت ما را هم لينك كني . فروشگاه اينترنتي ما با جديدترين فلش هاي فانتزي روز دنيا با كيفيتي برتر و قيمتي مناسب در طرح هاي فلش طرح قلب ، فلش طرح بطري ، فلش طرح توپ ، فلش طرح چوب ، فلش طرح دستبند ، فلش طرح ريموت بنز و فلش طرح شكلات را تا چند روز آينده روانه بازار ايران خواهد كرد . مفتخريم طرح هاي كلاسيك ، جوان پسند و زيبايي از فلش ها را در دو نوع 4 گيگ و 8 گيگ به هموطنان عزيز ارائه مي دهيم . فلش هايي كه در آينده اي نزديك بازار ايران را تسخير خود خواهد كرد . براي اطلاعات بيشتر و ديدن فلش هاي فانتزي كه بدون شك شما را مبهوت خواهد كرد به آدرس سايت ما كه در زير هم آمده است مراجعه فرماييد . http://www.maadiransystem.com/
تاریکی اطراف حوضچه ی کوچک حیاط
اضطراب نیامدنت صدای رعد و برق قبل از باران و صدای جغدهای نشسته بر کاجهای دور دست همه و همه گواه براین بود که شعرم را بسرایم در شبی مغموم و بی روزن که خفاشها هم آن شب از دخمه های تاریک و خاموش خود سر برون نیاوردند چشمانم را از طاقچه کهنه اتاق به حیاط پشتی آویزان کرده ام. و در فواصل قرآن خواندن مادر بزرگ سکوتی فضای اتاق را مخوف تر می کرد آیات قرآن صلابت وسر زندگی خاصی را در دل می نشاند. در این اندیشه به سر می بردم که اگر باز نیامدی سراغ مادر بزرگ بروم و با آن قرآن قدیمی که پدر چند باری او را به صحافی برده بود استخاره بگیرم. که صدایی آمد، ونگاهم را چون شلاق رها شده از دست جلاد به شیشه پنجره چسباند. نه...تونبودی قطرات باران بودند که خود را تسلیم شیشه پنجره می کردند و نیامدنت را در شبی بارانی و دلگیر خبر می دادند...
آموخته ام رها باشم...
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم... دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت! بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند. پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
![]() ![]() |