آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
عشق و باز هم عشق عشق و احساس هه در قلب من است من هنوز تو را دارم
گاهی که دلم
به اندازه تمام غروب ها می گیرد
چشم هایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشک های کوچک کوچه های کودکیم نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوس های شبانه ام را نمی داند
با این همه ،نازنین این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوسی به ساحل می رسد
وشبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهار فصل دست کم یکی بهار است
من هنوز تو را دارم
از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست.
زندگی زيباست نه در رويا...
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست طلسم اشک مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست.
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو.
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت.
دوستي آن است که بلبل بارخ گل مي کند-- صدجفا ازخار مي بيتد تحمل مي کند.
نه دل در دست محبوبي گرفتار نه سر در کوچه باغي بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل؟ پياده مي شوم ، دنيا نگهدار ...
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد
دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم
تا تن كاغذ من جا دارد...
سه شنبه 17 اسفند 1389برچسب:, :: 21:52 :: نويسنده : محسن
همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات رو برای آدم میسازه و من وقتی ما می شه که بخوایم. پس بی خودی با حروف بازی نکن بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره اگه من يكي از دوست هاي خوبت هستم، اين رو برام سند كن! يا اين پيغام رو براي همه دوست هاي خوبت بفرست . ببين چند تاش به خودت برمي گرده! اگه 7تاش بهت برگشت، بدون دوست داشتني هستي
و خداوند عشق را آفرید اگر اشکهايم جان داشتند ، حتما به جانت مي افتادند و تو را تکه تکه ميکردند! ولي افسوس ...
به او بگوييد دوستش دارم ،
به او بگوييد دوستش دارم ،
به او بگوييد دوستش دارم ،
به او که لحن کلامش را می شناسم ،
به او که عمق نگاهش را مي فهمم ، به او که ...
به او بگوييد دوستش دارم ،
چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن...! و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم ................................................... نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند ................................................... شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد. عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ....
داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست
آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست. آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
دستهايت تكيه گاهم بود و نيست عشق تو پشت و پناهم بود و نيست حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم چيز سبزي در نگاهم بود و نيست عشق اين سرمايه بازار دل آب اين روي سياهم بود و نيست ياد آن ايام مشتاقي بخير عاشقي تنها گناهم بود و نيست
مــن متولدِ پاييزم، به یاد داشته باش که همین برگها روزی به تو نفس هدیه کرد ه اند
همیشه
|